گوهرهای ماندگار شهرستان آران و بیدگل

گوهرهای ماندگار شهرستان آران و بیدگل

اکبر گندم کاربیدگلی

حسن

سرباز سپاه

1347/02/10

1367/05/31

جنوب خرمشهر

گلزار شهدای هفت امام زاده بیدگل

علی اکبر گندمکار سال 1347 در خانواده ای مذهبی و مستضعف دین به جهان گشود و به همین دلیل نتوانست بیش از پنج کلاس تحصیل کند وقتی از نظر جسمی آمادگی پیدا کرد مشغول به کار بنایی شد و توانست یک بناء خوب باشد در عین حال که با کار بنایی به خانواده اش کمک می کرد در امور خیر هم شرکت فعالی داشت هم در ساخت حسینیه و مسجد محل شرکت می کرد و هم به افراد  فقیر و مستضعف که نیاز به کار بنایی داشتند بدون دریافت مزد مشکل تعمیر ساختمان آنها را مرتفع می کرد و وقتی متوجه می شد آنها حتی توان تهیه صببحانه ندارند را به آنها اعلام می کرد میل به صبحانه ندارد.

درهیأت مذهبی حضوری فعال داشت و علاقه به کار سقایی در هیئت امام حسین(ع) را داشت و در این امر هنری فعالیت می کرد.

آری علی اکبر فرزند چهارم خانواده بود که در سن 18 سالگی در سال 1366 به خدمت سربازی اعزام شد. هر وقت به مرخصی می آمد به خانواده های همسر زمانش سر می زد و خبر سلامتی آنها را می رساند و آنها را از نگرانی بیرون می آورد آخرین مرتبه ای که به مرخصی آمد فقط 24 ساعت در دیار خود بود و این مدت را مشغول نامه رسانی همسر زمانش به خانواده های آنها بود و مدت کمی را در کنار والدین سپری کرد.

وقتی که در آخرین اعزام روانه جبهه های نبرد بود والده اش ایشان را زیر قرآن روانه می کند و گویا به او الهام می شود که آخرین مرتبه اعزامش می باشد و مادر را از بدرقره منع  می کند آری او رفت و در عملیات مرصاد در غرب کشور بر علیه مناقصان کوردلی که با حمایت آمریکا و رژیم بعثت عراق به ایران حمله کرده بودند ایستاد و مبارزه کرد و در این عملیات مجروح شد و تمام بدن را ترکش گرفت و از ناحیه هر دو پا به شدت مجروح که منججر به قطع هر دو پا شد که مدتی را در بیمارستانی در مشهد و پس از آن به تهران منتقل می شود با دیداری که والدین از ایشان می کنند علی اکبر آنها را به صبر و تحمل سفارش می کند و در صورت شهادت آن را از گریه کردن بر حذر می دارد تا جایی که به مادر الهام می شود که پسرت شهید می شود که برای آخرین مرتبه روانه تهران می شود و آخرین دیدارش را در بیمارستان با فرزند دلبندش انجام می دهد و پس از نیم ساعت از ملاقاتش علی اکبر رشیدش در روز تاسوعای حسینی در تاریخ 1367/5/31 به بقای دشت کربلا حضرت ابوالفضل عباس(ع) همانی را که دوست داشت سقایی اش را داشته باشد پیوست.

روحش شاد و راهش پر رهرو  باد.

شهید فاقد وصیت نامه است.

خاطرات شهید اکبر گندمکار

 انتخاب شده

بچه که بودم می­دیدم مادرم در حین انجام کار روزانه، با گریه برای خودش روضه­ ی حضرت علی­ اکبر می­خواند. از آن روزها مهر و محبّت جوان امام حسین بر دلم نشست. بعد از ازدواج، شوهرم اسم پسر اولمان را محمد گذاشت؛ اما اسم پسر دومم را قبل از ازدواج انتخاب کرده بود، علی­ اکبر! خودش را مانند اسمش بی­نهایت دوست داشتیم.

 حمایت مادرانه

شش هفت ساله بود و خیلی پرجنب­ وجوش. اطرافیان گاهی از شیطنت­هایش گله می­کردند. از تهران برایمان مهمان آمده بود. علی­اکبر مرتب این طرف و آن طرف می­دوید. یکی از بستگان که عصبانی شده بود، بلند شد تا او را بزند گفتم: «اگر می­خواهی بزنی از خانه ما برو بیرون!» او هم قهر کرد و رفت. عمویم می­خندید. خوشش آمده بود از این حمایت مادرانه.

بعدها که بزرگ­تر شد این مشکل­ها هم حل شد.

 شهیدی که پنیر دوست نداشت!

آمد کنار قبر پسرم بلند بلند شروع کرد به گریه کردن. با تعجب به او گفتم: «من که مادر این شهیدم اینطور برایش گریه نمی­کنم، شما چطور ...؟» جواب داد: «این چند روز که فهمیده­ام شهید شده بدجوری به هم ریخته­ام». گریه­اش را ادامه داد و بریده بریده گفت: «این شهید چند روزی در خانه­ی ما کار می­کرد؛ می­دانست من پول ندارم که حتی برای صبحانه­اش پنیر بخرم، نانش را بدون پنیر می­خورد و برای اینکه خجالت نکشم می­گفت: «پنیر دوست ندارم».

 خونگرم و غیرتمند

بین بچه­های ما از هر لحاظ نمونه بود؛ خونگرمی، غیرت، هنر و ... . تحصیلات ابتدایی را که تمام کرد، دید عیالوار هستیم رفت سرکا؛ بنایی. مزد کارگری­اش در هفته 200 تومان بود. آخر هفته مزدش را تحویل من می­داد. می­گفت برای خواهرانم جهیزیه بخر، نمی­خواهم پیش خانواده شوهرشان خجالت بکشند.

خانه که می­آمد اگر می­دید ناراحت هستم تا علتش را نمی­فهمید، نمی­رفت. این قدر با غیرت و علاقه­مند به خانواده بود.

 شهادت آجرها

یک روز آمد پرسید: راضی هستی هفته­ای دو روز را بدون مزد کار کنم برای ساخته شدن حسینیه­ی محل؟ گفتم باشه، ولی چه جوریه که اینقدر عشق و علاقه به حسینیه داری؟ جواب داد: «می­خواهم فردای قیامت آجرهای حسینیه برایم شهادت بدهند».

 اهل خدمت

کنار مسجدِ محل آجر خالی کرده بودیم، آمد گفت: «کلید مسجد را بده. خودم همه­ی آجرها را می­برم بالا. کارم که تمام شد، کلید را می­گذارم فلان جا، صبح برش­دار». کارش همیشه خدمت به درماندگان و کمک به مسجد و حسینیه بود. دردانه­ای بود واقعاً!

 حوله­ ی بیت­المال

آمده بود مرخصی. حوله دست خشک کن خودش را که در جبهه به او داده بودند، شستیم. وقت برگشتن به منطقه فراموش کرد ببرد. نامه فرستاد: «مادرم! حوله­ای که جا گذاشته­ام از بیت­المال است. یکی از این دو کار را انجام بده: یا وقت جمع کردن وسایل برای کمک به جبهه­ها بیست تومان قیمت حوله را بپرداز، یا اصل آن را تحویل بده». حوله را بردم مسجد روی وسایلی که برای جبهه جمع می­کردند گذاشتم.

 خیالت تخت!

خبر دادند که بچه­ ها سرپست نگهبانی می­خوابند. یک شب مخفیانه سوزن سلاح را برداشتم. نگهبان اول، سلاح را تحویل گرفت و رفت برای نگهبانی. ساعت دو و نیم بعد از نیمه­شب بود که بلند شدم و سرک کشیدم، اتفاقاً نوبت نگهبانی اکبر بود. سلاح به دوش، داشت کنار قبضه­ها قدم می­زد.

پشت تانکر آبی که آن طرف­تر بود نشستم. وقتی از کنار تانکر رد شد سنگی برداشتم و به سمت جلو پرتاب کردم. برگشت و با صدای بلند ایست داد، سکوت کردم. ایست دوم را بلندتر گفت؛ ایست سوم را که داد کلاشینکفش را مسلح کرد. تاریک تاریک بود و چشم، چشم را نمی­ددی. سلاح به دست و آماده شلیک آمد به طرفم. خاطرم جمع بود که اسلحه­اش سوزن ندارد. قوی هیکل بود. رسید به من و شانه­هایم را گرفت و چسباند کف زمین، زانویش را گذاشت روی سینه­ام؛ داد زدم نزن اکبر منم. فوری بلند شد و معذرت­خواهی کرد. هدفم را که گفتم جواب داد: «خیالت تخت، وظیفه­ی خودم را خوب بلدم».

 بوسه برپاکی

شهیدم تعریف می­کرد: «وارد یکی از مناطق جنگ زده شدیم. خیلی از خانه­ها خراب شده بودند. مغازه­ها هم همین­طور. حیوانات زبان بسته مردم تشنه بودند که آبشان دادیم؛ اوضاع تأسف­باری بود. داخل یکی از کوچه­ها، هشت، نه نفر دختر ایستاده بودند. مرا که در لباس سپاه دیدند خوشحال شدند. دست تکان دادند و صدا زدند که اگر می­توانید ما را با خود ببرید؛ می­ترسیدند در شهر بمانند. وقت برگشت آن­ها را همراه خود بردیم به مقر فرماندهی».

فرمانده وقتی پاکی و درستی علی­اکبر را می­بیند، پیشانیش را می­بوسد و از او تشکر می­کند.

 گوش به فرمان

عراق با آتش سنگین می­آمد جلو. فرمانده گردان پشت بی­سیم گفت: «به هیچ عنوان عقب­نشینی نکنید حتی اگر اسیر شوید! تا آخرین گلوله شلیک کنید». با توجه به وضعیت سختی که پیش آمده بود صدای اعتراض بعضی از رزمنده­ها بلند شد. می­گفتند: «ماندن اینجا عاقلانه نیست». تنها کسی که نه تنها هیچ اعتراضی نکرد، بلکه پشت و پناه و مایه­ی دلگرمی ما هم شد، اکبر بود. مدام با بی­سیم استعلام می­کردیم؛ تا جایی که تانک­های عراقی را دیدیم که از خاکریزها آمدند پایین به طرف ما. اینجا بود که فرماندهی لشکر دستور عقب­نشینی نیروها را داد، اما دستور داد که توپ­ها و تجهیزات و وسایلتان را رها کنید. بعد چهار تا ماشین فرستادند. با توصیه و کمک اکبر بود که توانستیم در این فاصله­ی کوتاه همه­ی وسایل و تجهیزات را آماده و همراه نیروها به سلامت برگردانیم.

 مَشک بی­ سقا ...

عاشق این بود که در دسته­ های عزای حسینی، سقایی کند. لباس مخصوص و مشک و این چیزها را هم خریده بود.

پرسید: «راستش را بگو، سقایی بهم میاد؟» گفتم: «آره مادر!»

اما آن سال سقایی قسمتش نشد. در عوض روز تاسوعا شهید شد و روز عاشورا تشییع ...

 نور شهادت

دو سه روز مانده بود به آخر ماه مبارک رمضان، که از جبهه آمد. صورتش از گرما سوخته بود. عشق مادریم گل کرد و گفتم: «این دو سه روزِ باقیمانده را روزه نگیر، مریض خواهی شد. خاکشیر درست می­کنم، بخور، سرحال بشوی». صورتش تغییر کرد و با ناراحتی گفت: «ما توی جبهه با اون شرایط سخت روزه­خوری نکردیم؛ اینجا روزه­ام را بخورم؟» آستینش را بالا زد و رفت کنار شیر آب داخل حیاط. وضوی زیبایی گرفت و رفت مسجد. وقتی در خانه را بست، پدرش حاج حسین رو به من کرد و گفت: «دل از علی­اکبرت بردار». گفتم: «چطور؟» گفت: «شهید خواهد شد». مادر بودم؛ خودم را به نشنیدن زدم. تکرار کرد. با ناراحتی گفتم: «اصلاً متوجّه هستی چه می­گویی؟ چرا اینطور ....» پرید وسط حرفم و گفت: «انگار نور از صورتش می­بارد! این نور شهادت است».

 تحمل بار سنگین

ساکش را بستم و دادم دستش که برود جبهه. آب و قرآن بردم در خانه. گفت: «همین جا خوبه؛ دیگه نیا دنبالم!» از زیر قرآن ردش کردم و آب ریختم پشت سرش. از کوچه که می­گذشت مرتب بر می­گشت و مرا نگاه می­کرد. اصلاً مثل دفعه­های قبل نبود. همان شب خواب دیدم که مادر شهید ایمانی آمد و دست­هایش را روی دوشم گذاشت و فشار داد. با تعجب  پرسیدم: «چه می­کنی؟» گفت: «این بار سنگین برای شماست! این را بکش و حرف هم نزن!» حرف­های علی­اکبر .... حالتش قبل از اعزام .... بعد هم این خواب .... دیگر فهمیده بودم که برگشتی برای پسرم نیست.

 از داغ پسر

جانباز که شد برادر و شوهر خواهرش رفتند ملاقات. بعد از پانزده روز که منتقل شد تهران، من هم رفتم. اوایل به من نمی­گفتند چه اتفاقی اتفاده. یک روز در جمع چندنفری خانم­ها، مادر یکی از پاسدارها گفت: «بیچاره مادر گندمکار! باید از داغ پسرش بمیرد!» پرسیدند: «چرا؟!» گفت: «هر دو تا پای پسرش قطع شده. الان هم بیمارستان امام رضا (علیه­السلام) بستری است». نمی­دانست من مادرش هستم. وقتی فهمید خیلی خجالت­زده شد از اینکه اینطوری خبر به من داده است.

بعدا! که دامادم می­خواست خبر مجروحیت را به من بدهد گفتم خبر دارم، اما نمی­توانستیم به شوهرم بگوییم. طاقت نداشت.

 لبخند!

برای ملاقاتش رفتیم بیمارستانی در تهران. دیدم قدش کوتاه است! هر دو پایش قطع شده بود. بدنش هم مثل نان سنگکی که سنگ دارد ترکش داشت. با خنده احوال­پرسی کرد. از نحوه­ی مجروح شدنش پرسیدم. گفت: «داخل سنگر پدافند هوایی بودم که با انفجار چند گلوله­ی سنگین از سنگر پرتاب شدم بیرون. خودم قطع شدن پاهایم را دیدم». گفتم: «غصه نخور! برایت چرخ می­گیریم، اتاق زمینی هم می­سازیم ...». غیر از خنده چیزی تحویل نمی­داد! «یعنی چه خیال­هایی داری؟!» می­دانست شهید خواهد شد.

 چقدر من دوستت دارم!!

می­گفت: «مقابل مردم گریه نکن! اگر خیلی ناراحت بودی، برو دیدن مادر شهیدان اربابی. نمی­خواهم دشمن شاد شوی! به خدا پناه ببر!» همان روزهای مجروحیت، یک روز پسرم را بردند تا زخم­هایش را شستشو بدهند؛ ناله می­زد. نشسته بودم پشت در. استادش گفت «اینجا ننشین! بیا برویم داخل محوطه». گفتم: «هرجا بروم انگار پهلوی من است. خوبه همین جا». شستشوی زخم­ها حدود دو ساعت طول کشید. وقتی مرا دید با غصه پرسید: «اینجا بودی؟» گفتم: «نه حالا رسیدم». چند دقیقه بعد بی­هوش شد. بعد که به هوش آمد، دوباره همان سؤال را پرسید. گفتم: «چرا دروغ بگویم؛ بله پشت در بودم.» اشک در چشم­هایش حلقه زد. گفت: «چطور تحمل کردی؟» گفتم: «همانطوری که گفتی به خدا پناه بردم و یاد او بودم. گفت: «احسنت ننه! چقدر من دوستت دارم!»

 دل از علی ­اکبرت بکن!

پشت­بام خانه نشسته بودم و خواب نداشتم. نزدیک اذان بود که همسرم برای نماز صبح از پشت­بام رفت پایین، اما من توان نداشتم. همانطور که بالای پشت­بام نشسته بودم زیر لب می­گفتم: «خدایا! راضی­ام به رضای تو». یک دفعه انگار صدایی از مسجد محل شنیدم که گفت: «دل از علی­اکبرت بکن!» نگاهی به اطراف انداختم و با  خودم گفتم: «اینجا که کسی نیست، صدای چه کسی بود؟! چند دقیقه بعد دوباره همین جریان اتفاق افتاد و این صدا را شنیدم. از آن وقت، دیگر دل کندم. بلند شدم و آمد پایین. نماز صبح را که خواندیم به پدرش گفتم: «علی­اکبر فردا شهید می­شود». پرسید: «خوابش را دیده­ای؟» جواب دادم: «نه! در بیداری به من گفته­اند! علی­اکبر دیگر از ما نیست. من هر طور شده باید صبح بروم تهران عیادتش». صبح با پسرم رفتیم تهران. عمویم ساکن تهران بود. به خانه­اش که رسیدیم، پسر عمویم با چشمان قرمز از راه رسید. تا ما را دید خودش را به بی­خبری زد تا از ماجرا بویی نبردیم. شروع کرد به خوش و بش کردن که : «بفرمایید بالا چایی بخورید؛ خستگی­تان در برود». گفتم: نه! می­خواهم بروم بیمارستان، آب دهانش را قورت داد و گفت: «علی­اکبر که حالش بهتر است». گفتم: «نخیر! امروز شهید خواهد شد». با تعجّب ادامه داد: «از کجا اینطوری می­گویید؟» گفتم: «می­دانم؛ مرا ببرید بیمارستان».

ده و نیم صبح بود که رسیدم بالای سرش. خون زیادی از گوشه­های لبش می­ریخت. ملحفه­اش غرق خون شده بود. چشمانش را باز کرد و با لبخند گفت: «مادر! دوباره آمدی؟» گفتم: «بله عزیزم! آمده­ام ببینمت». دستانم را در دست گرفت و اشک­هایش بی­اختیار جاری شد. گفتم: «مادرجان! قرارمان گریه کردن نبود، مگر خودت دلداریم نمی­دادی؟»

پرستارها با اصرار مرا از اتاقش بیرون کردند. کنار سالن بیمارستان به دیوار تکیه دادم و نشستم. نیم­ساعت بعد، یکی از خانم دکترها رفت داخل اتاق. شنیدم که می­گفت: «خدایا جان مرا با جان این جوان عوض کن!» یک ربع ساعتی کشید که دیدم خانم دکتر در حالی که به سر خودش می­زند از اتاق خارج شد. نمی­دانست من مادر این شهیدم، البته خدا قوّتی به من داده بود که بدون اینکه بی­تابی کنم نشسته بودم. راضی بودم به رضای خدا. آن وقت بود که مرا به او معرفی کردند. نزدیک شد و پرسید: «تو مادرش هستی اینگونه آرام نشسته­ای؟!

یک دستمال آغشته به خون نشانم داد و پرسید: «راضی هستی این مقدار از خون پسرت را برای خودم بردارم؟» گفتم: «راضی­ام!» دست انداخت گردنم و شروع کرد به بوسیدن!

یک ربع بعد از دوازده ظهر روز تاسوعا بود که شهید شد. لحظه­های قبل از شهادتش می­شنیدیم که می­گفت: « من آمدم! بگذار درِ باغ باز باشد، آمدم!»

 بیست بود

اخلاقش بیست بود. همانطوری که با بدن پر از ترکش روی تخت بیمارستان خوابیده بود، دست­هایم را در دست گرفت و گفت: «من فقط یک غصه دارم آن هم مربوط به شماست». می­دانست شهید خواهد شد. می­دانست که بخاطر برخی مشکلات نخواهم توانست آنطور که دلم می­خواهد سر مزارش عزاداری کنم.

 گلوله­ های فرانسوی

در یکی از عملیات­ها، عراق به سرعت پیشروی می­کرد و ما فرصت سنگرسازی نداشتیم. باید کارهایمان را سریع سر و سامان می­دادیم. از کنار جاده­ی اهواز ـ خرمشهر قبضه­های توپ را روانه کردیم. داخل سنگرهایی که با بیل لودر کنده شده و با چادر سقفش را پوشانده بودند، مستقر شدیم.

شب بود. چند نفر از بچه­ها نشسته بودند و شام می­خوردند. اکبر هم با این جمع بود. سه تا  گلوله­ی فرانسوی همزمان آمد و نشست بین بچه­ها. یکی دو نفر از رزمنده­های آن جمع که انگار محو شدند، اما اکبر هر دو پایش قطع شد و یک ترکش هم پشت شانه­هایش خورده بود. شروع کرد بلند بلند صدا زدن: «علیرضا! علیرضا! ....» مابقی آن جمع شهید شده بودند. اکبر را داخل پتو پیچیدیم و عقب تویوتا سوار کردیم و بردیمش خرمشهر.

آمدم مرخصی. محرم بود. خجالت می­کشیدم بروم سراغ خانواده اکبر و خبر مجروحیتش را بدهم. یادم هست که شام عاشورا بود و من کنار میدان بزرگ وسط شهر ایستاده بودم. هیئت ثارالله سپاه با بلندگو اعلام کرد: «مراسم تشییع جنازه­ی پاسدار شهید اکبر گندمکار ...» تا گفت اکبر گندمکار سرجای خودم نشستم، شوکه شدم. کمی که حالم عوض شد، بلند شدم و حرکت کردم به طرف خانه­شان. یاد روز اولی افتادم که آمد پیش من و گفت: «من باید محرم بروم مرخصی». گفتم: «محرم چه می­کنی؟» جواب داد: «سقایی می­کنم!»

خدا هم طوری برایش رقم زد که محرم شهید شود.

 چشمه­ ی زلال

شهیدم را در خواب دیدم. زمستان بود. وارد اتاق شد. کنار بخاری نشسته بودم. گفتم: «بیا کنار بخاری گرم شو!» گفت: «نه مادر! بیا برویم». پرسیدم: «شما که خانه نداری؛ شهید شده­ای! کجا برویم؟» جواب داد: «خانه­ام امامزاده محمد است (محل دفن شهید) هر وقت خواستی بیا آنجا. هر حرفی داری با من بزن، اما صدایم نزن!» همراهش رفتم. مسافت زیادی در بیابان­ها حرکت کردیم. از بلندی­ها می­گذشتیم. زمینی که از آن می­گذشتیم دو قسمت داشت، یک طرف گلستان و بوستان خوش آب و هوایی که از دیدنش کیف می­کردم، یک طرف هم خشک و پر از خار. چه خارهای درشتی! چهار شاخ و تیز! دو نفر هم در میان خارها گرفتار شده بودند. پرسیدم: «این­ها چطور از این گرفتاری نجات پیدا خواهند کرد؟» جواب داد: «کاری به کار آن­ها نداشته باش! این­ها باید داخل این خارستان بمانند». آن طرف سرسبز را نگاه کردم. چشمه­ی زلالی از زیر پل می­گذشت، پرسیدم: «این آب اسراف می­شود؟» جواب داد: «ما لایه­روبی کرده­ایم، اما آب را بلا استفاده رها کرده­اند! به جمعیت زیادی که میان این باغ خوش می­گذراندند، نگاه کردم. حدود ده نفرشان را شناختم. جوانان شهید شهرمان بودند. با لباس  پاسداری و پیشانی بند شروع کردند به شعار دادن: «ما همه سرباز توایم خمینی! گوش به فرمان توایم خمینی!» یکی از آن­ها دست بلند کرد و بلند فریاد زد: «گندمکار بیا!» پسرم با این صدا رفت پیش آنها.

مادر صبر داشته باش!

هر مشکلی که در زندگی­ام پیش آمده به شفاعت شهیدم حل شده است. همسرم خیلی سخت مریض شده بود. یک روز رفتم سر قبر شهیدم گریه کردم: «آیا شما اذن نداری واسطه شوی خدا پدرت را شفا دهد؟» شب خوابش را دیدم. آمد داخل اتاق و دو مرتبه این جمله را گفت: «مادر! صبر داشته باش!»

دیگر اصرار نکردم. فهمیدم حکمتی دارد.

 طبابت چشم مادر

هر دو چشم آب مروارید آورده بود. رفتم پیش دکتر. ایشان وضعیت بد چشم­هایم را به بچه­هایم گفته بود. همان شب یکی از همسایه­های ما خواب دیده بود که پسرم علی­اکبر با یکی دیگر از پاسدارها داخل امامزداده علی­اکبر (m) با لباس پاسداری نشسته­اند. در خواب، به زن همسایه گفته بودند که این جوا­ن­ها دکتر چشم هستند! همسایه برای طبابتشان رفته بود پیش آن­ها. پسرم به او گفته بود: «طبابت چشم مادرم را کردم؛ شما هم باید فعلا در نوبت بمانی». روز بعد این خواب را برایم تعریف کرد. من هم دوباره رفتم پیش همان دکتر. چشمم را که دید، گفت: «خدا چه نظر لطفی به شما کرده؟! چشمتان خوب شده است!»

 اینجا مال ماست

پسر برادرم، شهید جواد یتیمی، مفقودالأثر بود. خوابش را دیدم. از میان یک گلستان بیرون آمد. هر دو انگشتش را داخل زمین گلزار کرد. دو پرچم ایران روی زمین بود. گفت اینجا مال ماست؛ نه آنجایی که می­خواهند. ماجرا را برای پدر جواد تعریف کردم. قسمتی از آن زمینی که با انگشت نشان داد، شد قبر جواد. آن طرف­ترش قبر پسرم علی­اکبر، قبرش مدت­ها خالی بود تا یک پلاک و چند تکه استخوان از جواد آوردند.

 استخاره بهشتی

پسرم که شهید شده بود بسیار آشفته و از نظر روحی بهم ریخته بودم. خدا بیامرز پدرم به من گفته بود که هر وقت ناراحت شدی برو پیش یک فرد عالم و فرزانه. رفتم خدمت حاج سید مهدی مصباحی. به حاج آقا گفتم برایم استخاره کند. قرآن را باز کرد و گفت: «صاحب استخاره داخل بهشت است!» از علت استخاره پرسید. وضعیتم را برایش توضیح دادم. شروع کرد به دلداری دادن و گفت: «خوشا به حالتون که چنین سعادتی نصیب شما شده است!» گفتم: «می­خواهم به یک حبه قند دعا بخوانی که قوّت قلب بیاورد». حبّه قند را با چای خوردم و کمی آرام­تر شدم.

 عنایت شهید

قرار گذاشتیم برای شهدا مراسم یادبودی برگزار کنیم. مسئولیتی هم به من سپرده شد. به قصد گرفتن تصویر و اطلاعات شهید گندمکار از خانه خارج شدم. بعد از چند ساعت از خانه تماس گرفتند که: «خودت را زود برسان!» با عجله برگشتم منزل و دیدم ضربه­ای به چشم پسرم خورده و موجب خونریزی چشمانش شده است.

با پارچه­ای چشمش را بستم و به سرعت او را به بیمارستان منتقل کردم. همه ترسیده بودیم. بین راه در دلم با خدا نجوایی کردم؛ گفتم: «خدایا! به خاطر شهدا و قدمی که در راه آن­ها برداشتم عنایتی کن!» به بیمارستان که رسیدم پسرم را به دکتر نشان دادم. وقتی معاینات پزشک تمام شد حرفی زد که خیلی تعجب کردم. رو کرد به من و گفت: «من که هیچ­گونه عارضه­ای نمی­بینم؛ بچه را برای چه آورده­اید؟!»

 عکس روی گاو صندوق

عکس شهید گندمکار را زده­ام روی گاوصندوق مغازه. چند تا نیت دارم از این کار! یکی اینکه می­خواهم هر وقت از گاو صندوق چک و پول برمی­دارم دنیا مرا غافل نکند، مرا به یاد همرزمی­ام با اکبر بیندازد. او شهید شد و من جامانده­ام. دوم اینکه به یاد آن­هایی بیفتم که امنیت فعلی­مان را مدیون­شان هستیم.، اگر اموالم را در مغازه­ می­گذارم و با خیال جمع می­روم خانه، نتیجه­ی خون امثال اکبرهاست، اگر جان­فشانی آن­ها نبود، این امنیت هم نبود.

 

منبع  . کتاب تاسوعای وصل

 

  •  اکبر گندم کاربیدگلی

گوهرهای ماندگار شهرستان آران و بیدگل

ایمیل مدیر سایت : info@gmab.ir

شماره تماس : 09121276916

طراحی و تولید: ایده پرداز طلوع