گوهرهای ماندگار شهرستان آران و بیدگل

گوهرهای ماندگار شهرستان آران و بیدگل

از سرهنگ طاهریان می‌پرسیم:

از فرمانده شهید احمد (عبدا...) صالحی چه چیزی به خاطرتان مانده است؟

می گوید:

من و عبدا... پیش از عملیات خیبر به عنوان پاسدار به جبهه اعزام شدیم. در عملیات خیبر توی کانالها گیر افتادیم. فقط من بودم و عبدا... که دستهایش مجروح شده بود و درد بسیار شدیدی داشت، ولی از بس عبدا... همیشه خنده بر لب داشت، یک لحظه دیدم بشدت گریه می‌کند. تعجب کردم و دلیلش را پرسیدم، دیدم به انگشت کوچکش نگاه کرد و گفت: این انگشت مخصوص پسرم حمزه است. او همیشه انگشت کوچکم را می‌گیرد و با من راه می‌آید.

آن روز آیه «وجعلنا...» را خواندیم و از مهلکه جان به در بردیم. شب عملیات من و عبدا... کنار هم بودیم. عراقی‌ها از بس می‌ترسیدند، از گلوله‌های رسام استفاده می‌کردند. من با چشم خود می‌دیدم گلوله‌ها می‌رود توی سینه عبدا... و برمی‌گردد...

تاریخ ارسال: 1396/5/5
تعداد بازدید: 313

ارسال نظر


مطالب مرتبط

گوهرهای ماندگار شهرستان آران و بیدگل

ایمیل مدیر سایت : info@gmab.ir

شماره تماس : 09121276916

طراحی و تولید: ایده پرداز طلوع