گوهرهای ماندگار شهرستان آران و بیدگل

گوهرهای ماندگار شهرستان آران و بیدگل

به بهانه آخرین اعزام   در آستانه سالگرد میثم عزیز

 

 

 

  کنار سفره ناهار نشست و باب صحبت را باز کرد، دو سالی می شد که ماموریت سیستان وبلوچستان  شروع شده بود، و میثم در این مدت ۸ مرتبه به منطقه اعزام شده بود. صحبت از چینش همکاران گردان در تاریخ های مقرر،برای اعزام به سیستان و بلوچستان بود، در آن چند ماه، با توجه به اینکه مسئولیت کارهای گردان را بر عهده داشت از رفتن معاف بود، اما گفت؛ بچه ها گناه دارند، یکبار میخواهم تا قبل از عید بروم تا کمکشان کرده باشم، برای همین اسم خودم رو هم توی لیست گذاشتم...از اینکه برای کمک به همکارانش حاضر شده بود داوطلبانه اعزام شود، در دلم به شهامتش افتخار کردم و مثل همیشه برای در کنارش بودن احساس وجد کردم. میثم از آن فرماندهانی بود که همیشه همراه و شاید جلوتر از نیروهایش بود. گفت؛ حالا به نظرت ۹ بهمن بروم و یا اینکه تاریخ بعدی؟...همینطور که حرف می زد ، می شد فهمید تمایل دارد ۹ بهمن برود. قبل از اعزام به منطقه، برای انجام یکسری کارها لشگراصفهان رفته بود، همکارش تعریف می کرد؛ آقا میثم، از این اتاق به اون اتاق هماهنگی انجام می داد که اسمش را دورترین نقطه مرزی برای خدمت قرار بدهند. گفته بود من و آقای مشتاق را جایی بفرستید که دیگه بعد از اونجا پایگاه نباشه،نقطه صفر مرزی. روز قبل از رفتن تمام کارها و هماهنگی ها رو انجام داد. نمیدانم آن روز تا شب چند کار را ردیف کرد. هوا سرد بود و تصمیم داشت اورکت با خود ببرد منتها اورکتش نو بود و هنوز اتیکت و نشانهای مخصوص را نداشت ... شب بود که اتیکت ها را آورد و گفت؛ بهش وصل کن...فرصت نبود و مجبور شدم با دست بدوزم، آنطوری که میخواست نشان را گوشه ی یقه تنظیم کردم و کوک زدم. گفتم وقتی برگشتی سر فرصت به مامانم می دهم برایت با چرخ بدوزد. روزی که خبرِآوردن لباس میثم را به ما دادند..در دلم گفتم همه لباسها یکجور بوده معلوم نیست که لباس میثم باشد...وقتی همکاران گردان با سینی تزیین شده لباس میثم وارد شدند تعجب کردم همان اورکت نو داخل سینی بود و من مشتاق بودم که یقه را برگردانم تا نشانی از آشنای خود بجویم...تا یقه را برگرداندم کوک های درشت قلبم را فشرد، صدای میثم در گوشم پیچید که گفت؛ ماه شد و دیگه لازم به چرخ ندارد. انگار حالا هم در کنارم نشسته بود و با همان خنده سری تکان می داد و میگفت؛ دیدی گفتم ماه شد! آری! لباست هم عروج کرد و اکنون زینت بخش خانه ی  ما     خاطره همسر فداکار  شهید میثم عبدالله زاده آرانی

 

تاریخ ارسال: 1399/11/11
تعداد بازدید: 152

ارسال نظر


مطالب مرتبط

گوهرهای ماندگار شهرستان آران و بیدگل

ایمیل مدیر سایت : info@gmab.ir

شماره تماس : 09121276916

طراحی و تولید: ایده پرداز طلوع